تمام زندگی ام وقتی فراموش می کردم چطور احساساتم رو بیرون بریزم و مغزم روخالی کنم، دست به قلم می شدم و می نوشتم. کلمات رو می نوشتم و بعدا با یک تکنیکی که درست یادم نمیآد چی بود، کنار هم کلمات رو میچیدم و به جمله تبدیلش می کردم. بعضی وقت ها خیلی خوش شانس نبودم و کلمات کار نمی کردن!
یعنی می نوشتم ها؛ ولی مغزم خالی نمیشد. یاد گرفته بودم وقتی کلمات کار نمی کنند قلم رو بذارم کنار و مداد رنگی هامو بردارم.
هنر با رنج هم معنیست.
برای مدت طولانی ای به این جمله اعتقاد داشتم! حتی یادم نمیآد اولین بار کجا این کوت رو خوندم. ولی یادمه خیلی از نظرم درست بود و دلیلی براش نداشتم. هروقت غمگین بودم به کاغذ ها پناه مییردم. هروقت خوشحال بودم هم به کاغذ ها پناه میبردم؛ درکل تفاوتش این بود که گاهی کاغذ ها سیاه و سفید بودن و گاهی رنگی!
با نگاه کردن به اون کاغذ ها می شد حدس زد چه چیزی توی زندگیم در جریانه. اگر حافظه ام درست یاری کنه اونموقع ها اکثر کاغذ هام رنگی بودن.
خالق بودن:
فقط یک چیزی بود که سیب سرخ برام جذاب تر بود؛ هنر خلق کردن. هرچند خودم رو به چشم یک هنرمند نمیدیدم!
این برای من تبدیل به یک وابستگی شدید شده بود؛ از خیالاتم برای دور شدن از واقعیت استفاده می کردم و راستش، موفق بودم.
هنر ستاره ای بود که در تاریکی مطلق میدرخشید، هنر شمشیری بود بود برای مبارزی که میخواست با ظلم وجودش بجنگه، هنر الگویی بود که انسان رو از گم شدن نجات میداد.
خلق هنر مثل تولد یک نوزاد بود؛ زندگی بخش و زیبا. و من در بازه ای رنگین از زندگیم این فرصت رو داشتم که خالق باشم؛ با این وجود هرگز فرصتش رو نداشتم که به یک هنرمند تبدیل حقیقی بشم.
یک روز به جای هنر، از اسلحه برای خالی کردن مغزم استفاده میکنم!
نمیدونم چرا این تیتر رو نوشتم. راستش حتی مطمئن نیستم از اول چرا این یادداشت رو شروع کردم. اگر بخوام باهاتون صادق باشم، من هم مثل شما نمی دونم این نوشته قراره به کجا ختم شه :))
خیلی زود به اون قسمت از زندگی رسیدم که علاوه کلمات، نقش ها هم کار نمی کردن!
نمیدونستم و فراموش کرده بودم که غم چطوری به هنر ختم می شه؛ بعدش قلم از دستم افتاد و رنگ ها روحشون رو از دست دادن.
بعدش فکر کنم از تلاش کردن براش خسته شدم.
شاعر شکنجه شده:
درمورد خودم صحبت نمیکنم. من یک شاعر نیستم، اما فکر کنم شکنجه رو تجربه کردم!
اولین بار زمانی که متوجه شدم منبع الهامی ندارم. منظورم اینه که چطور انسان عاشق ممکنه هنرمند باشه بدون اینکه الهام بخشی داشته باشه؟
بعد ها وقتی دیدم ذهنم از حرکت ایستاده و من دسترسی ای به جهان های خیالیم ندارم.
و بعد تر وقتی که دیدم خالق بودن حتی برام جذابیتی نداره.
اشتباه نکنید من اینجا نیومدم که یادداشتی بنویسم با کلماتی بی روح و رنگ باخته ای که حتی شاید از نظرتون بی ربط باشه. من دارم تلاش میکنم رنگ ها رو برگردونم؛ به زندگیم، به تصاویرم و در نهایت به چهرهام.
نویسنده من بودم، اما داستان دیگه درمورد من نبود.
اولش بی هدف بک صفحه باز کردم و بالای صفحه نوشتم “میل به نوشتن: بدون هیچ موضوعی” و در وسط نوشتنم متوجه شدم که در حقیقت موضوعی برای نوشتن دارم!
بیاید درمورد دوست خیالیم باهاتون صحبت کنم. تصمیم گرفتم که اسمش ایدث باشه، ایدث یک شاعر بود، موهای موج دار قهوه ای داشت و چشم هاش درشت بود. عاشق رقصیدن بود و معمولا شاداب و سرحال بود، لبخند مهربونی داشت و بهم ایده میداد. خیلی وقته که تصوری درمورد ایدث نداشتم ولی زمانی که ایدث دوستم بود انگار عاشق ترین ادم جهان بودم. میرقصیدم و با باد حرکت میکردم.
نگاه کردن به گذشته تنها راه برای قدم برداشتن به سمت آیندهست!
روزها می گذرن. و هیچ چیز بیشتری به ذهنم نمیرسه…
این بی ربط ترین چیزی بود که توی زندگیم یادداشت کردم. نه هیچ آغاز درستی داشت و نه قراره هیچ پایان خوبی داشته باشه.
اما دست هامو گرم کردم، نوشتم بدون اینکه پاک کنم. بدون اینکه منتظر دریافت پیامم از سمت کسی باشم. بدون اینکه قرار باشه یک نفر این یادداشت رو ببینه و به چیزی فکر کنه!

با خوندن این نوشته یا بهتره بگم ترشحات مغزی نویسنده به طرز عجیبی وارد دنیاش شدم… شخصی ک توی دنیای سالم و رنگی ای زندگی کرده و رنگین کمان آسمانش طیف وسیعی از شور و اشتیاق و درد و رنج داشته ک به مراتب از رنگ های روشن تا تیره رو توی پستی و بلندی های زندگیش در برگرفته.
شاعر رنج دیده ای ک برخلاف گفته هایش استدلالم این بود که دوباره به دنبال منبع الهام خودش دست به قلم برده و کاملا واضح در پی برگردان آن حس و حال هست.
فکر میکنم الهام همین راه پیشروست … برای مثال کسی که از کنار جریان آبی بسیار زیبا رد شده و به دنبال جستجوی سر چشمه جذابیت مسیر را از دست داده…
حسی که این نوشته به من داد چیزی مثل درد، دونستن درد و تلاش برای برگشتن به یک دنیای رنگی بود
آیا می شود خالق بود بدون منبع الهام؟!
از نظر من منبع الهام چیزی نیست که بخوای دنبالش بگردی،اینجوری بگم که دنبالش گشتن باعث ندیدنش میشه
الهام از درون ادم میاد مثل ایدث
ایدث رو پیدا کن اون هنوزم همونجاس هنوزم میرقصه، شعر میگه و شادابه و من فکر میکنم بخاطر اون منبع الهام بزرگی که وجود نداره و دنبالشی ایدثی که بود رو گم کردی…