مرثیه برای خانه ای در حوالی خاکستر.

دنبال راهی خوانا و ملموس بودم برای اینکه این یادداشت را طوری شروع کنم که پنچره ای به سوی احساساتم باز کند. سرمایی عمیق به سراسر وجودم رخنه کرده است که نمی‌گذارد قدم از قدم بردارم. از پناهگاه امن من یک آوار باقی مانده و مرا مجبور می کند در محلی ناآشنا به سمت مقصدی نامعلوم راهی شوم. در راه به خانه هایی برخورد می‌کردم که روشنی اش پوست خشکیده ام را لمس می‌کرد و من سهمی از گرما و “حضور” درونش نداشتم.

پرنده راه برگشت را فراموش کرده:

جایی برای ماندن نداشتم. سرگردان بودم و رها در خیابان هایی که به هیچ جا منتهی نمی‌شد؛ در میانه های راه گاها به خانه هایی که در باغچه‌شان گل های مورد علاقه‌ام کاشته شده بود بر می‌خوردم و از پشت پنجره به داخل نگاه می‌کردم. محو تماشای رز های طلایی می شدم و نور گرم آن خانه ها مرا متحول می‌کرد. در باغشان قدم می‌زدم و قصه‌شان را می‌شنیدم و عشقشان را می‌دیدم. آنقدر غرق زندگیشان می‌شدم که قصه خود را از خاطر می‌بردم. آنقدر از داستان خود دور شده بودم که فراموش کرده بودم با باد همسو شدن به گم‌گشتگی ختم می‌شود.

پنجره نگاه تو رو به زمستان باز می شد.

کسی که امنیت و گرما را زیسته باشد، زمستان را فقط با تقویم می‌شناسد. من در نهایت مسیر برگشت به پناهگاهم را برای خودم هموار کردم، حال با سرمایش چه می‌کردم؟ دیواره های آنجا برایم یادآور تمام لحظاتی بود که زندگی را با عشق زیسته بودم!
در این نقطه اما لمس آن دیواره ها استخوانم را از سرما می‌سوزاند. برای گرم کردن آن پناهگاه ذره ذره تمام وجودم را سوزاندم؛ قلب و روحم را گذاشتم به عشق اینکه آتشی که فروزانش کرده‌ام، ابدیست.

بارش بد موسم!

مدتها طول کشید تا کشف کنم چیزی که در من یخ می‌زند، سکوت نیست؛ کلماتی‌ست که می‌ترسیدم مرا بسوزاند!
جان و اسنخوانم را در تن آتشی گذاشتم که باید وجودم را گرم می‌کرد، خودم را نخ‌نخ باز کردم و در وجود آن آتش دوختم، تمام جوهر وجودم را خرجش کردم و در آخر، خود سفید ماندم. آن آتش برافروخته شد و نورش بر جسمم تابید و قلبم را روشن کرد، اما جانی در بدن نمانده بود برای آنکه دور آن آتش برقصم و در گرمایش آرام بگیرم. تمام جانم صرف افروختنش شده بود؛ چیزی برای گرم شدن باقی نمانده بود.
تصور می کردم خانه ام از من و گرمایی که برایش خودم را وقف کرده بودم محافظت می‌کند. غافل از آنکه خانه ام سقف ندارد و باران نابهنگام ممکن است بر سر زمینی که آماده نوشیدن نیست، ببارد.

آن سوی پنجره، میراث آتش خاکستر بود.


از من و آنچه خانه می‌نامیدم فقط مشتی خاکستر باقی ماند. من بودم و دیوار های نم گرفته و آتشی که نبود!
نه قدرت رفتن داشتم و نه توانی برای دست برداشتن از آرزوی گرما و نه جانی برای سوزاندن؛ تمام جانم را صرف افروختن آتشی کردم که گمان می‌کردم روزی استخوان سرد این خانه را، گرم می‌کند. خاطره آن گرما و امنیت نهایتا مرا واداشت که کف آن خانه بنشینم و دست در خاکستر فرو ببرم. شاید در زیر این خاکستر هنوز چیزی برای امید باقی مانده بود و نمی‌توانستم از آن بگذرم، حتی اگر بهایش سوختنم بود.

بازمانده:

من فقط یک تماشاگر نبودم بلکه خالق هرآنچه بودم که معنا داشت؛ می‌دانستم که نجات نیافته‌ام و فقط مانده ام. بخشی از من نمی‌توانست مرگ کامل آن پناهگاه را باور کند و شاهد بودم که در میان تار و پود آن خانه، هنوز چیزی بود که نفس می‌کشید.
شاید مرثیه من خاکستر بود اما حتی خاکستر بدون خاطره شعله، وجود نداشت. علت بقای من این بود که گرچه گرمایی وجود نداشت، اما معنایی وجود داشت که تمام وجود باقی مانده‌ام می‌خواست نجاتش بدهم. می‌دانستم که آنچه از من جان به در برد، دیگر آن آدم قبل از زمستان نبود اما رفتن برایم معنایی نداشت. تمام معنای من زیر آن خاکستر ها مدفون، در انتظار نجات بود.

آنچه در من خاموش نمی‌شد.

چیزی که می‌خواستم، خیلی از من بزرگ تر بود. من از جنس دل کندن از جایی که آخرین قطره اشتیاقم را برای آبادی و گرمایش صرف کردم، نبودم. در وجودم میلی بود که به آسانی دست از گرمایی که امیدش را داشتم نمی کشید و چیزی در من به خاموشی تن نمی‌داد.
گرچه تمام تار و پودم وقف آتشی شد که نباید بهایش سوختن من می‌بود، اما باز هم از ان پا نمی‌نشستم.
از آن همه اشتیاق، فقط پیکری مانده بود خسته و کم جان!
اما همین بازمانده فرسوده نیز اگر ردی از روشنایی می‌دید، از جان مایه می‌گذاشت و درنگ می‌کرد؛ گویی دل کندن از آنچه یک عمر نام “نجات” بر آن نهاده شده، ممکن نیست.

آخرین قطعه

نمی خواهم فصلی طولانی بنویسم. بخشی از من سوخت و خاکستر شد و با باد پر کشید و به دوردست ها رفت، در یادداشت های قدیمی ام نوشته بودم که بعد از تجربه از دست دادن و تقلا برای بازیافتن، نمی‌خواهم بگذارم تمام آنچه معنا دارد ساده از دستم رها و ربوده شود.
من هنوز در زمین نمناک آن خانه در میان تمام آن خاکستر ها نشسته‌ام به انتظار آنکه اینبار آشیانه‌ام گرمایی که تمام زندگی در جست و جویش بوده‌ام را به من ببخشد؛ به امید آفتابی که بر جسم خسته‌ام بتابد یا جرقه‌ای که به من نشان دهد با تن خسته هم می‌شود زندگی بخشید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا